مرا به وسعت سبز ترانه ها می برد
آنکه فقط یک اشاره چشمش
مرا به باغ عاطفه و شعر و لحظه ها می برد.
خیلی دلم گر فته خدایا خودت کمکم کن.
بیا پیشم که دوباره دلم گرفته تنها ترینم اگه نیای بود و نبودم دیگه فرقی نداره
ببین دلم گرفته ، صدامو غم گرفته غم روزگارمو ازم گرفته
بیا که دلم واسه شب چشای تو دلتنگه دنیا برام مثه زندونه، برام بی رنگه
بیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِا که زندگی برام مثل یه آهنگه خوندن این آهنگ با تو قشنگه
در تب عشق تو ، دل سپرده منم
زیر تیغ تو سر سپرده منم
منم خراب چشم تو ، تویی صدای قلب من
به من بگو چگونه از نگاه تو حذر کنم
برگ وپاییز
بگذاريد سرنوشت خـــود را با باران دل بي پروايم گويا كنم،
من برگ پاييزيی بيش نيستم ، ار شاخه ی درختی تنها تر از من جا مانده ام.کسی نیست جای من تا لمس كند سختی این را که برگ پاییزی باشد.
آری من برگ پاييزي ام و دلم می خواهد که بمانم اما دریغا که باد با هياهوي بي دريغش بي آنكه به تنهايي من دل سوزاند مرا با خود خواهد برد
آري با خود خواهــد برد نه به جايي آشـــنا بلكه به جايي دوردست و غريب .
مي برد مرابه كوچه هاي تنهــــايي و می برد مرا به اوج سرگردانی اماكاش تو قبل از هیاهوی باد بیایی و دستان پر مهرت را به سویم دراز کنی و مرا با گرمي قلبت نوازش کنی ،
تا ديگر هيچ در كوچه هاي تنهــايي خسته و گريزان نباشم تو مهربان ميتواني! بايد كه بتواني ، بي شك تمام اميد من قلب رئوف توست.
كمكم كن تا دريابي كه چقدر دوري و غربت من كشنده است.
همیشه یک نگاه ,همیشه یک سلام,همیشه فرصتی برای با تو بودن است.
تو آمدی تا دلم تازه گردد و در هرم دستان تو تا همیشه بماند و من سبز هستم فقط با تو ای فرت تا همیشه و رسیدیم به هم با دلی گرمتر از لاله های سرخ,با دلی سبزتر از خواب سپیدار بلند,با دلی ساده تر از برگ درخت,ماه ها دور از هم در تکاپوی رسیدن تا عشق واژه ها را جستیم.بر در هر خانه,ما به امید رسیدن به نگاهی ماندیم و سر هر کوچه به امید دلی بارانی و سبز تا سحر شعر و ترانه خواندیم.آفتاب از مشرق چشمان تو صبح دم تا آسمان پر میکشد.دل ولی در آرزوی دیدنت ۷ شهر عشق را سر میکشد.ای که سرشار از هوای تازه ای تا همیشه با من و از من جدا خوب میدانم یه روز میرسد من تو باشم و تو من ای بی انتها.دیگر نمیشود به تو دل بستگی نداشت ای آشنا با همه ی رازهای من اینها همه بهانه ی بودن در کنار توست.
ابتداي حيراني
اي هميشه چشمانت يك حضور باراني
با تو مي شود زيبا، عشق هاي پنهاني
اي ترانه ي چشمت ابتداي هر پرواز
اي نبودنت با من يك شروع طوفاني
با تو مي رسد از راه يك بهار رويايي
با تو مي شود پايان اين شب زمستاني
آن شبي كه باريدي بر كوير قلب من
عاشقانه ام كردي آن چنان كه مي داني
با مني و در دل من تا هميشه مي ماني
اي غروب چشمانت ابتداي حيراني
كوچه باغ من پر شد از عبور تو
عاشقانه تر بگذر از مسير باراني
** دوستت دارم**
ازاینجا که پرازغمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز
خداحافظ
دیگه میرم
اگه یک روز دردای دنیا بریزه تو قلب من
ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من
من میمیرم
دیگه میرم
خداحافظ دیگه رفتم
پایان ثانیه منم
هر جای ساعت ببینمت
عقربه هاشو میشکنم
حتی نشد واسه یک بار .......................
خورشیدو کشتم که دیگه خودم به جاش غروب کنم
دل میسوزه
ازم نخواه بیشتر ازاین اسیر این قفس باشم
هیچی نمونده از دلم خاکستر رو آتیشم
ریزه ریزه
دل میسوزه
خسته شدم
دلم گرفته این روزا
غم خونه کرده تو صدام
بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام
عاشق بودم
خسته شدم
دیگه میرم
گریه نکن ( میدونم هرگز گریه نخواهی کرد )
دلم بیا بریم
از عشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم
جز خدا به کسی نگیم
دلم بیا بریم
از عشق دیگه نگیم
درد عشقی که کشیدیم
جز خدا به کسی نگیم
خداحافظ
**********
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چراغافل از احوال دل خويشتنم.
از كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به كجا ميروم آخر،ننمايي وطنم
حسی آشنا به سراغم می آید با خاطراتی که بایگانی شده بودند در پس ذهنم.
هر چه زمستان نزدیک تر می شود، دلم بیشتر می لرزد از ترس. ترس از حسی شناخته شده،
موهبتی که روز هایی را از آن پر بودم و حالا می ترساندم. ترس یک از دست دادگی همیشگی.
دلم بیشتر می گیرد از خاطراتی که ناخواسته با سرما و باران به ذهنم هجوم می آورند.
دست های همیشه سردم را در جیب هایم پنهان می کنم و این حس لعنتی را در دل.
نمی خواهم یادم بیاید زمستان را برای چه دوست می داشتم...
کودکی
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که

من و شکست
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را
مهربانيت را ديده ام
نه در خواب ..
که در آبي ترين لحظه هاي آبي بودنت
و آمده ام که بمانم
اگر ماندنم را بخواهي ...
از تو ابديتي خواهم ساخت
که عشق ،
اول و آخرحادثه ي من و تو باشد
و دل ،
هديه اي که هميشه در تصرف چشمانت
خواهد بود !!!..